پانیسا نبض زندگی ماپانیسا نبض زندگی ما، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره
پیوند عشق ماپیوند عشق ما، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

پرنسس پانیسای من وبابایی

عزیزمن گل من تولدت مبارک واما تولد دوسالگی با تاخیر(با تم رنگین کمون)

جمعه31/05/93 سلام وورووجکه شیرین زبونه مامان عزیز دلم امسال روز تولدت ما همدان نبودیم و خونه ی عموت محلات بودیم واسی همین تا برگشتیم از اونجا یه هفته از تولدت گذشته بود و نشد واست تولد بگیریم من از این بابت خیلی ناراحت بودم چون پارسال هم تدارک یه تولد بزرگ رو دیدیم و چون یکی از اقواممون فوت کرد مراسممون خانوادگی برگزار شد یه تولد با تم کی تی و اما امسال چون من دوست داشتم تولد بگیرم و خونمون کوچولو بود تصمیم گرفتیم روز جمعه 31 که مامان جون مهمون داره خونه ی اونا یه تولد فامیلی برگزار کنیم با تم رنگین کمون البته جای یه سری از دوستان خیلی خالی بود اما تولد کاملا فامیلی شد. خلاصه واسی مهمونی روز جمعه یک هفت...
2 شهريور 1393

دوساله شدی هووووراااا

14/05/93 سلام دختر کوچولوی مامان که دیگه واسه خودت یه دختر کوچولوی دوساله شدی دوسال گذشت و سرعت این گذر باور کردنی نیست ... چه زود گذشت اولین حرفت اولین قدمت و اولین دندونت و اولین هایی که با یادآوریشون لبخندی از شیرینی و دلتنگی روی لبم میاره و من حالا مادر دخترکی زیبا و دوست داشتنی هستم که وجودش برام افتخاره و هر سال به یمن گذاشتن قدمهای پر برکتت به دنیای ما زیر پاهایت را گلباران میکنیم و ستاره تا ستاره را برایت آذین میبندیم تا بگوییم :                                &...
2 شهريور 1393

این روزهای پانیسا عسلی

جمعه 03/05/93 سلام عسل مامان امروز تولد 36 سالگی باباییه. این روزا خیلی سرم شلوغه . فقط اومدم یه مقدار از شیرین زبونیاتو بنویسمو برم. سر فرصت میامو عکس میزارم واست . عااااشق شخصیت تولی تو با نی نی هستی و همش میگی تولی بیذالیم هر وقت بابایی میره سر کار بهش میگی بابایی  بَسَنی بحره و هر وقتم باهاش تلفنی صحبت می کنی میگی بسنی بحر جدیدا یاد گرفتی میری یه جایی میشینی میگی حسته سدم (خسته شدم) یه روز که رو تخت بودیم و من همش می خواستم بخوابی و عروسک جوجه ات هم پیشت بود من هی می گفتم جوجه طلایی هم بخوابه (تو به اون عروسکت میگی دوده طلایی) بعد تو گفتی دوده طلایی نحواب بیا پیش من میبینی دیگه کام...
3 مرداد 1393

شیرین زبونیات و ماجراهای مستقل خوابیدنت

یکشنبه 22/04/93 عزیزم وارد آخرین ماه از دومین سال زندگیت شدی و دیگه خانم شدی و بسیار شیرین زبون و حرفای قلمبه سلمبه میزنی که وقت نمیشه همشو اینجا واست بنویسم. و اما شیرین زبونیات: روز پنج شنبه مامان جون اینا از شیراز خونشونو آوردن همدان و تو بسیار از دیدنشون هیجان زده بودی و از لجظه ای که دیدیشون همش اسماشونو صدا میکردی مامان جون مامان جون مامان جون و در آخر داد میزدی دیتی(گیتی) و دوباره بابا جون هادی و دایی محمدو دیوونه کردی اینقدر اسمشو صدا کردی بابا جون داشت قرص میخورد رفتی بهش گفتی : هادی عرص(قرص) نخوری خطناته(خطرناکه) بابا جون اینجوری شده بود بابا جون چون خیلی خسته بود رفت و خوابید وتو همه ...
22 تير 1393