این روزهای پانیسا عسلی
جمعه 03/05/93
سلام عسل مامان
امروز تولد 36 سالگی باباییه. این روزا خیلی سرم شلوغه . فقط اومدم یه مقدار از شیرین زبونیاتو بنویسمو برم. سر فرصت میامو عکس میزارم واست .
عااااشق شخصیت تولی تو با نی نی هستی و همش میگی تولی بیذالیم
هر وقت بابایی میره سر کار بهش میگی بابایی بَسَنی بحره و هر وقتم باهاش تلفنی صحبت می کنی میگی بسنی بحر
جدیدا یاد گرفتی میری یه جایی میشینی میگی حسته سدم (خسته شدم)
یه روز که رو تخت بودیم و من همش می خواستم بخوابی و عروسک جوجه ات هم پیشت بود من هی می گفتم جوجه طلایی هم بخوابه (تو به اون عروسکت میگی دوده طلایی) بعد تو گفتی دوده طلایی نحواب بیا پیش من میبینی دیگه کامل خودت جملات رو میسازی و حرف زدنت خیلی کامل شده عششششششقم 

یه روز صبح که بلند شده بودی من هی داشتم کارامو می کردم از این اتاق به اون اتاق یهو دیدم تو چهار دست و پا شدی و بهم گفتی مامانی کُدا لَبتی می حوام بُحورَمِت مثلا حیوون شده بودی و م یخواستی منو بخوری
وووووووی پریدم و بغلت کردم و حسسسسسسسابی چلوندمت و بوس بارونت کردم 
به هر کی میرسی می گی شُتلات و ازشون شکلات می گیری 
یه روز که داشتیم میرفتیم بییرون با بابایی و روی صندلیت نشسته بودی یهو آفتاب افتاد تو چشمت هی گفتی اینَک اینَک بعدم عینک منو گرفتی و گرفتی جلوی چشات که آفتاب نخوره تو چشت 


این روزهای پانیسا عسلی 

