پانیسا نبض زندگی ماپانیسا نبض زندگی ما، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره
پیوند عشق ماپیوند عشق ما، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

پرنسس پانیسای من وبابایی

دوساله شدی هووووراااا

1393/6/2 20:33
نویسنده : مامانی
268 بازدید
اشتراک گذاری

14/05/93

سلام دختر کوچولوی مامان که دیگه واسه خودت یه دختر کوچولوی دوساله شدی ماچقلببغل

دوسال گذشت و سرعت این گذر باور کردنی نیست ... چه زود گذشت اولین حرفت اولین قدمت و اولین دندونت و اولین هایی که با یادآوریشون لبخندی از شیرینی و دلتنگی روی لبم میاره و من حالا مادر دخترکی زیبا و دوست داشتنی هستم که وجودش برام افتخاره و هر سال به یمن گذاشتن قدمهای پر برکتت به دنیای ما زیر پاهایت را گلباران میکنیم و ستاره تا ستاره را برایت آذین میبندیم تا بگوییم :

 

                                    تولدت مبارک بهترینممحبت

 

دقیقا دو سال پیش در چنین روزی خدا بهترین هدیه زندگیمونو به ما داد وااااااااای که چه حس غریبی دارم وقتی به اون روز فکر می کنم دوست دارم خاطره اون روز رو دوباره تعریف کنم و اون لحظات شیرین دوباره مثل یک پرده نمایش بی نظیر و تکرار نشدنی از جلوی چشمام عبور کنه خیال باطل

روز تولد امام حسن بود و بر طبق تاریخ دکتر قرار بود حدود 11 روز دیگه یعنی 25 مرداد به دنیا بیای اما انگار تو هم مثل ما عجله داشتی که بیای در آغوشمون   صبح وقتی از خواب بیدارشدم احساس کردم لباسم خیسه و فهمیدم  که کیسه آبم پاره شد چه حس غریب و غیر قابل وصفی بود یعنی تو داشتی میومدی؟؟؟ یعنی من داشتم مادر میشدم  باورم نمیشد حس عجیبی داشتم و البته همراه با استرس از زایمان می ترسیدم اما انگار حس در آغوش کشیدن تو بر ترسم غلبه کرده بود چقدر وقتی تو دلم بودی باهات حرف میزدم و قربون صدقه ات می رفتم و بی صبرانه منتظرت بودم و الان همون لحظه موعود بود سریع آماده شدیم  و رفتیم دنبال مامانم و رفتیم بیمارستان نگران بودم نکنه پاره شدن کیسه آب به تو لطمه ای بزنه خلاصه رفتیم بیمارستان  بوعلی و منو بستری کردن و چکاپ های اولیه رو انجام دادن و زنگ زدن دکتر ظهیرنیا بیاد زمانی که تو اتاق منتظر اومدن دکتر بودم حس خیلی غریبی داشتم کم کم دردام شروع شد و همش نگرانت بودم خلاصه دردام شدیدتر میشد و دکتر هم دایم کنارم بودو منو همراهی میکرد مامانم هم دستش تو دستام بودو دلداریم میداد دردام اینقدر زیاد شده بود که به دکتر التماس میکردم نمیخوام طبیعی اشتباه کردم ببرم واسی سزارین رفتم اتاق زایمان ...

خلاصه بعد از همه این حرفا تو ساعت 13:21 بعد از ظهر روز شنبه 14مرداد مصادف با روز تولد امام حسن مجتبی و با وزن 2700 گرم و قد 49 سانتی متر دور سر 35.5 و دور سینه 35 سانتی متر پا به دنیای ما گذاشتی

دارم عکساتو نگاه می کنم و خاطرات این دو سال جلوی چشمام ورق می کنه عجب دورانی بود و چه زود گذشت

وااااااااای که اولین در آغوش کشیدنت چه حسسسسسسی داشت غیر قابل وصف خدا نصیب همه کسایی که دلشون می خواد بکنه وقتی که برای اولین بار کنارم گذاشتنت تا شیر بخوری که دیگه نگو چقققققققدر هم محکم مک میزدی باورم نمیشد بچه به این کوچیکی ولی چه لذذذذذذذتی داشت شیر خوردنت هر چند که بعدها همیشه به بدبختی و بهت شیرمیدادم از همون اولش بی اشتها بودی زبان

دیدی چقدر زود بزرگ و خانوم شدی ولی تک تک این لحظات برای ما پر از خاطرات شیرین و تکرار نشدنیه عشق مامان و روز به روز و ثانیه به ثانیه عشق ما نسبت به تو از لحظه و ثانیه قبلی بیشتر و بیشتر میشه بدون که من و بابایی همه زندگیمون مال توه و حاضریم همه دنیامونو بدیم تا تو شاد باشی و همیشه حامی و پشتیبان تو در هر لحظه ای خواهیم بود بدون که آغوش من برای تو مأمن همیشگی خواهد بود قلبماچبغل

متفرقه های 24 ماهگی:

 

 

یه روز خودت رفته بودی تو کمد این کلاه و گذاشته بودی رو سرت

در حال دیدن بیبی انیشتن به قول خودت بیبی هنیشتن تو تب تاب (لب تاب)مامانی

 

 

تولد آنیتا جون خونه خاله فهیمه

یه روز باغ خاله طهورا اینا

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)