8ماهگیت مبارک
چهارشنبه 14/01/92
سبد سبد واست آرزوی خوشبختی میکنم. پرنسسم امروز ساعت 13:20 دقیقه شما 8 ماهتون تموم شد ووارد 9ماهگی شدی. هورااااااااااااااااااااا هورااااااااااااااااااااااااااااا دخملی 8ماهه شد . انشا ا.. 180 ساله شی عسلم.
روزها وهفته ها میگذرن و تمام رویاهایی که برای با تو بودن داشتم به حقیقت می پیوندند. چقدر منتظر این لحظات بودم ... عزیزم اگر بدونی هر لحظه از عمرت وهر موفقیتی که از پی اخلاق و رفتار کودکانه ات کسب میکنی چقدر به خودم میبالم . پانیسا جون الان دوتا دندون مرواریدی جلوی پایین داری که دارن تند تند بزرگ میشن و وقتی میخندی زیبایی صورتتو دوچندان میکنن. موقع غذا خوردن دوست نداری قاشق قاشق بهت غذا بدم دوست داری قاشق رو از دست من بگیری و خودت غذاتو بخوری. گاهی که کنار سفره میشینی با انگشتای کوچولو و ظریفت دونه های برنج و برمیداری وبعد از اینکه کلی نکاش کردی میذاریش توی دهنت. وااااااای که چه حالی میده کارات.
وروجک من. عاشق انواع سیمهای آویزان مثل سیم لب تاپ یا تلوزیون یا شارژر موبایل و... هستی و به محض غافل شدن ازتو به سراغ این سیمها رفته و عین موش شروع به جویدن آنها نموده و پس از خوردن با کشیدن سیم از پریز به صرفه جویی در مصرف برق کمک میکنی.
عاشق موسیقی وآهنگهای شاد . هر آهنگی چه کودکانه و چه ...
به محض شنیدن آهنگ دستاتو میبری بالا وتند تند میچرخونی و میرقصی و خودت واسی خودت تند تند دست میزنی.
به خودم شدیدا وابسته شدی و تا منو نبینی میزنی زیر گریه واسی همین اصلا نمیتونم تنهات بزارم.
جیگر طلای من عاشق میوه هستی و وقتی میوه میبینی به سمتشون حمله میکنی و دونه دونه برشون میداره و گازشون میزنی و میندازیشون کنار. به شدت از خوردن سیب لذت میبری و وقتی یه سیب رو کامل میخوری بعدش گریه میکنی که چرا سیب تمومشده و دوباره میخوای.
یکی از کارایی که دوستشون داری اینه که دستمال کاغذی رو ریز ریز کنی و بعدش بخوریش.
واما در مورد امروز...
امشب آخرین شبی بود که مامانم اینا تو خونه خودشون بودن تا 3سال دیگه که انشا ا.. مامانمو بابامو داداشیم ازشیراز برگردنو دوباره توی خونه ی خودشون زندگی کنن. امشب هممون شام خونه ی عمه مژگانم بودیم تولد دایی علیرضا 17 فروردینه اما چون مامان اینا فردا میرن شیراز امشب جشن گرفتیمو دایی جونو سورپرایزش کردیم. اولین تولد دایی علیرضا بود که دخترم حضور داشت . آرزو میکنم که دایی علیرضات 120 ساله بشه و هر روز عمرش بهتر از روز قبلش سپری بشه....
شب ما خونه ی دایی علیرضا خوابیدیم البته تا 4صبح بیدار بودیم و تو هم تا ما نخوابیدیم نخوابیدی
پانیسا و روروعک



8ماهگیت مبارک
