پانیسا نبض زندگی ماپانیسا نبض زندگی ما، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره
پیوند عشق ماپیوند عشق ما، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

پرنسس پانیسای من وبابایی

پستونک نخوردن پانی

1393/6/12 11:20
نویسنده : مامانی
271 بازدید
اشتراک گذاری

]چهارشنبه 12/06/93

سلام دختر کوچولوی مامان قلب

دوباره اومدم تا از اتفاقات این چند وقت بگم که کللللللی سرممون شلوغ

حالا بگم از ماجرای پستونکت که روز شنبه اینقدر گازش گرفته بودی پستونکت از وسط دو نصف شد وتو با کلی استرس و نگرانی دوییدی اومدی پیشم گفتی مامانی پستونت خلاب شد دلسش کن و وقتی دیدی که تلاشهای من و خودت واسی درست کردنش بی فایده است گفتی زنگ بزن بابای بیخره منم گفتم دیگه نمیتونیم بخریم و مغازه دیگه از این پستونک نداره و تو هم با کمال تعجب باور کردیتعجب

همش استرس داشتم که شب موقع خواب اذیت کنی ولی خوشبختانه اصلا بهونه نگرفتی و تاصبح خوابیدی. بله دختر خشگلم الان تغریبا 4 روزه که پستونک نمیخوریراضی

دیشب وقتی میخواستیم بخوابیم یهویی یادش افتادی و گفتی: پانیسا پستونت نخوره خلاب شده دلس نشه پانیسا بزگ(برزگ) شده واااای که منو بابایی میخواستیم بخوریمتبوسبغل

وااااای که از شیرین زبونیات هر چی بگم کم گفتم :

هر وقت کسی لباس خشگل میپوشه فورا میری جلوش و بهش میگی خوشدله عشل (عسل) شدی

لباس خودتو وقتی عوض میکنم میگی خوشدل شدم عشل شدم ناناز شدم و واسی خودت دست میزنی

دیروز بعد از ظهر رفتیم خونه مامان گیتی اینا چون قرار بود با خاله هام بریم پارک. شما شیطون خانم که اجازه خوابیدن به کسی ندادی و بابا هادی هم که داشت یه چرتی میزد تو رفتی و بیدارش کردی ووقتی بابا هادی بیدار شد به مامان گیتی نگاه کردیو گفتی دیتی چی تار کردی هادی بیدار تردی مامانمو بابام بغلت کردنو حسابی چلوندنتخوشمزه

اون روز کفش منو دم در دیدی میگی این مال شماس؟؟؟ کلتم تکون میدی ووووووووووی می خواستم همونجا قورتت بدمبغل

انگور خیییییییییلی دوست داری هر روز گیر میدی میگی ادول ماخوام هروقت مهمونی میریم که اینقدر میری به صاحبخونه میگی ادول بیار یا گاهی هوس میکنی میگی پلو (هلو) بیارخندونک

حالا شعرایی که میخونی به زبونه خودت:

لای لالالا لالا لای  و دوباره تکرار میکنی و هر کس بخواد باها همراهی کنه میگی وایسا وایسا

دلم هواتو ترده یاد تشاتو (چشماتو) ترده و... با بقیه آهنگ میرقصی یا به قول خودت میخرصی یا میگی بخرصیم

از روز تولدت که میریم خونه ی مامان گیتی اینا به محض اینکه میرسیم میری سوار ماشین شارزیت میشی و باهاش بازی میکنی و از شدت خوشحالی و هیجان جیغ میکشی خیلی دوسش داری و باهاش بازی میکنی همه ی عروسکاتو میزاری توش و توی ماشینت باهاشون بازی میکنی

اونروز دایی علیرضا داشت بهت یاد میداد که خودت کنترلش کنی و گاز بدی بهت گفت فرمونتو بچرخون و تو به صورت سوالی ازش پرسیدی بخرچونمش؟ واااای که هممون ریسه رفته بودیم از خندهقه قهه

صبح ها که ازخواب بیدار میشی میگی مامانی بیبی (بیبی انیشتن)بیزار یا میگی نی نی (با نی نی)بیزار

روز دوشنبه با پانیذ دختر دکتر امیری دوست بابایی رفتیم مهد کودک دانشمندان کوچک ثبت نامت کردم . مهد خیلی خوبی بود کادرش هم خیلی با تجربه و خوب بود واز یه بابت دیگه به خونمون نزدیکه و اینکه دختر چند تا از دوستامون اونجا هستن وتو کنارشون راحتی اونروز هم با پانیذ رفتید با بچه ها بازی کردی و یه ساعتی پیششون بودی و خیلی خوشت اومده بود.

ووفتی اومدیم خونه واسی مامان گیتی تعریف میکردی که: پانیذ رفتیم مهته تودک(مهد کودک) رفتیم بشه ها (بچه ها) بازی تردیم شین بازی(شن بازی) کردیم

اینقدر قشنگ گزارش میدادی همه ی اتفاقاتی که واست جالب بودو تعریف کردی قربونت برم باورم نمیشه که این حرفهای قلمبه سلمبه رو یه بچه دوساله میزنه بغلماچقلب

 

پسندها (2)

نظرات (0)